حاضرجواب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. جَ) [ ع. ] (ص مر.) کسی که مهیای جواب گفتن است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. جَ) [ ع. ] (ص مر.) کسی که مهیای جواب گفتن است.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حاضرجواب . [ ض ِ ج َ ] (ص مرکب ) آنکه عادةً جواب فی الحال تواند گفتن . آنکه زود پاسخ کندگفته ای را. آنکه بی اندیشه پاسخ سخن ها گوید. نَقِل . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). زنبر. (منتهی الارب ) لُقاعة. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) : ساقیان نادره گوینده ٔ شیرین ادا مطربان چابک طمغاجی حاضرجواب . مختاری غزنوی . تأمل کنان در خطا و صواب به از ژاژخایان حاضرجواب . (بوستان ). ♦ حاضرجواب شدن ؛ نَقَل . (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
آماده پاسخ
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی