حاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دّ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- تند، برنده.<BR>۲- طعم تند. <BR>۳- بحرانی، خطرناک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دّ) [ ع. ] (ص.) ۱- تند، برنده. ۲- طعم تند. ۳- بحرانی، خطرناک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حاد. [ حادد ] (ع ص ) ذلق . بُرنده . تیز. سرتیز. نوک تیز، چون کارد و نشگرده و امثال آن . ◄ تند و آن مرکب از تلخی و حراقه است و فعل او مثل افعال اجزاء اوست . ◄ شدید مانند حمّی یعنی تب . ◄ سخت گرم و حارّ (در طب )، چون بعض داروها. ◄ زبان گز. تیز. ◄ زنی حادّ؛ جامه ٔ سوک پوشیده در مرگ شوی . زنی که سوگ شوهر دارد. (مهذب الاسماء). مُحَدّ. ◄ مرضی حادّ، سواره . و آن بیماری ای است که بیش از چهارده روز نکشد، مقابل مزمن . پیاده . ◄ حاد و حاده . در طب مقابل مزمن و مزمنه است : بعضی بیماریها سخت آشفته و تیز و گذرنده باشد وماده ٔ آن سخت متحرک باشد و آن را به تازی حاده گویند و بعضی آهسته باشد و دیر گذرد و به تازی مزمنه گویند و بعضی میان این دو باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
حاد. [دِن ْ] (ع ص ) نعت فاعلی از حِداء و حُداءو حدوء. راننده ٔ شتر بسرود و آواز. (منتهی الارب ).
حاد. (اِخ ) نام یکی از فرزندان یعقوب که از مادر با یوسف جداست . رجوع به مجمل التواریخ والقصص ص ١٩٤ و فرهنگ شعوری شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بحرانی، خطرناک، وخیم شدید، تند، سخت مهلک، بران، تند، تیز، بغرنج، دشوار، شاق، غامض، مشکل برا، قاطع (متضاد: آسان، سهل، کند)
واژگان فارسی سره واژهدان
گذرنده، خشن، تند وتیز، بران