جمعیت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ یَّ) [ ع. جمعیة ] (مص ل.)<BR>۱- گرد هم آمدن، مجتمع شدن.<BR>۲- گروه مردم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ یَّ) [ ع. جمعیه ] (مص ل.) ۱- گرد هم آمدن، مجتمع شدن. ۲- گروه مردم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمعیت . [ ج َ عی ی َ ] (ع مص ) انجمن شدن . گرد هم آمدن . ◄ (اِمص ) همگروهی . ◄ (اِ) گروه . ◄ مردم بسیار که در جایی گرد آیند. ◄ سکنه ٔ یک ده، شهر، ایالت و کشور. ◄ انجمن . (فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
سامان اسباب ازدحام، انبوه، شلوغی، کثرت انجمن، باند، جامعه، جرگه، جماعت، جمع، دسته، عده، فرقه، کانون، گروه، مجتمع، مجمع، محفل، معشر، نفوس
فرهنگ طیفی واژهدان
اهالی، ساکنین، [مقیم]، اجتماع، فوج، اردو، ازدحام، تعدد توده، خیل ملت، جامعه، مردم، گروه اجتماعی روانشناسی تودهای هنگامه، آشوب، شلوغی، انبوهه، مستبازار، بازار مسگرها، بازار شام، آشفتگی
واژگان فارسی سره واژهدان
مردمگان، مردم، گروه، گرد آمدن، شمار، توده، تنشمرد، تنشمار، پیوستگی، باهماد، آمار، انبوهی، انبوه