جمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمر. [ ج َ ] (ع مص ) گردآمدن . (منتهی الارب ). گرد آمدن و بهم پیوستن . (از اقرب الموارد). ◄ جستن در قید. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ خدرک آتش دادن بکسی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ دور و یکسو کردن کسی را. (منتهی الارب ). ◄ نیازمند کردن به پیوستن . جمرالامر القوم ؛ احوجهم الی الانضمام . (اقرب الموارد).
جمر. [ ] (اِخ ) از مزارع قم است که از نهر مزرعه ٔ کمیدان مشروب میشود. (مرآت البلدان ج ٤ ص ٢٦٦).