جلابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جلابی . [ ج َل ْ لا ] (حامص ) فروختن دواب، مثلا کسی اسبان لاغر و زبون را چاق و کوک کرده به قیمت گران بفروشد چنانکه گویند: اسب جلابی است ؛ یعنی محض خوش ظاهر است تهی ندارد بلکه مطلق امثال این چیزها را جلابی گویند نه تنها اسب را و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته و صاحب تذکره ٔ دولتشاهی نوشته است که در این هفته گوسپندی چند بجلابی بسرخس برده بود که بفروشد. (آنندراج ). رجوع به جَلابی شود : ور بمشرق روی بسیاحی ور بمغرب روی بجلابی . سعدی .
جلابی . [ ج ُل ْ لا ] (اِخ ) رودی به حران . (دمشقی ).
جلابی . [ ج َل ْ لا ] (اِخ ) احمدبن علی بن احمد مکنی به ابوسعید از مردم ساو قریه ای بخوارزم و از محدثان است . سمعانی از وی حدیث شنیده و گوید: ولادت او به سال ٤٧١ هَ . ق . بود. (لباب الانساب ).