واژه جو

جدایی کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

جدایی کردن . [ ج ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دوری کردن . مُفارقت . هَجر. (منتهی الارب ). هَجران : چنین با پدر بیوفایی کنم ز مردی و دانش جدایی کنم . فردوسی . یار با ما بیوفائی میکند بیگناه از ما جدائی میکند. سعدی .

معنی جدایی کردن | واژه جو