جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر سوم | بخش ۲۷ - حکایت رحم کردن نوشیروان بر آن پیرزن ناتوان که به کوزهای نادرست دست و روی خود میشست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خواست تا آفتابه زر خویش به بر او فرستد از بر خویش باز گفتا مبادا گرداند کش چنان دیدم و خجل ماند بر فقیران گرد خود یکسر کرد قسمت چل آفتابه زر پیرزن گشت بهره مند از وی کس نبرده به قصه او پی کرد نوشیروان شه عادل نیمروزی به بام خود منزل دید بر پشت بام همسایه پیر زالی فقیر و بیمایه قامت کوژ و کوزهای در دست چون وی از روزگار دیده شکست نه ورا نایژه نه دسته به جای نه تهی کایستد به آن بر پای خواست تا حیلهای برانگیزد کآب از آنجا به روی خود ریزد کوزه زان حیلهها که میانگیخت میفتاد آب بر زمین میریخت چشم نوشیروان چو آن را دید از مژه اشک مرحمت بارید گفت بر خود که وای بر ما باد خشم خلق و خدای بر ما باد که به پهلوی ما فقیری را عمر بگذشته گنده پیری را نبود کوزهای به دست درست که به آن روی خود تواند شست