جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر دوم | بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هم ز وی آورند کآخر کار چون شد این درد بر دلش بسیار چهره خور چو زرد فام شدی شیخ دین بر کنار بام شدی اشک چون ریختی گهر سفتی رو به خورشید کردی و گفتی کای جهانگرد آسمان پیمای شب تاریک کاه روز افزای ز اول بامداد کز سر کوه سر زدی با هزار فر و شکوه تا به اکنون که کردی از تگ و پوی زرد رو در دیار فرقت روی تیغ آهیخته زیر پا دیدی کوههای بلند ببریدی بس بیابان ژرف پی در پی که به یک قرص گرم کردی طی از بسی بحرها به زورق زر برگذشتی ز موج ناشدهتر ده به ده کو به کو شهر به شهر یافتند از فروغ فیض تو بهر هیچ جا دلشکستهای دیدی وز خود و خلق رستهای دیدی کش ازین غم به دل بود دردی یا ازین راه بر رخش گردی سخنان گفتی اینچنین بسیار تا شدی آفتاب نادیدار بعد ازان آمدی فرو از بام همچنان بیقرار و بیآرام بیقراری عشق بیتمکین جز به مردن نباشدش تسکین بلکه آنان که مست این جاماند چون بمیرند هم نیارامند