جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر دوم | بخش ۲۶ - حکایت بر سبیل تمثیل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قطرهای از تموج دریا در زمستان فتاد بر صحرا خویش را منجمد ز شدت برد هستی مستقل توهم کرد لیکن از هر کسی و هر جایی میشنید اینکه هست دریای کرد از موج و شبنم و باران بر وجودش اقامت برهان گر چه از روی عقل برهان گفت بود صد شک درون جانش نهفت آری از سنگلاخ وهم و خیال کس نرسته به پای استدلال فلسفی عمرها نهاد اساس دانش خویش را ز فکر و قیاس به کف از بهر وزن کردن آن از قوانین منطقش میزان تا شناسد صحیح را ز سقیم باز داند ولود را ز عقیم کرد بسیاری از علوم و فنون حاصل خویشتن به این قانون ظن او آنکه از گمان رسته ست همه در بار خود یقین بسته ست لیکن آندم که بار بگشاید جز متاع گمان برون ناید