جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۷۳ - حکایت بر سبیل تمثیل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دو سفیه زبان به هرزه گشای به تعصب شدند و هرزه درای آن یکی رو به دیگری آورد گفتای در نکال و خسران فرد هر کجا در زمانه دشنامی رفته بر لفظ خاص یا عامی یا نرفته ست لیک میشاید که کس از وی زبان بیالاید همه را کردم اندر انبانی تحفه همچو تو گران جانی آن دگر یک زبان به هرزه گشاد داد دشنام و ناسزا میداد هر چه از روی بغض و کین میگفت ناسزا گوی اولین میگفت هست اینها همه در انبان درج تا به کی میکنی ز انبان خرج چون زبان را همی کنی جنبان چیزی آور که نیست در انبان همچنین هر چه عقل و وهم و خیال نقش بندد ز جنس شر و وبال اسم شاعر به عرف اهل زمان هست بیاشتباه شامل آن گر چه عدس برون امکان است همه درجش درون انبان است شاعری گر چه دلپذیرم نیست طرفه حالی کز آن گزیرم نیست نکته الشعیر قد یؤکل و یذم در عرب شده ست مثل مضرب آن مثل منم امروز بهر خویش آن مثل زنم امروز میکنم عیب شعر و میگویم میزنم طعن مشک و میبویم طعنه بر شعر هم به شعر زنم قیمت و قدر آن بدو شکنم چه کنم در سرشت من اینست وز ازل سرنوشت من اینست بهر این آفریدهاند مرا جانب این کشیدهاند مرا هر چه حق ساخت طوق گردن من کی توانم کشید ازان گردن