جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۵ - مناجات در تضرع و ابتهال به حضرت ذوالجلال والافضال جل جلاله و عم نواله
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ظهور تو با بطون دمساز وی بروز تو با کمون همراز احدی لیک مرجع اعداد واحدی لیک مجمع اضداد اولی و تو را بدایت نی آخری و تو را نهایت نی ظاهری با کمال یکتایی باطنی با وفور پیدایی ایمنی از تغیر و تبدیل فارغی از تحیز و تحویل ذات تو در سرادقات جلال از ازل تا ابد به یک منوال بر تو کس نیست آمر و ناهی همه آن میکنی که میخواهی نه عطای تو را خطا مانع نه بلای تو را ولادافع بر خطا پیشگان عطای تو دام با ولاشیوگان بلای تو کام دام چه بود فریب جاه و جمال کام چه بود نوید قرب و وصال ای جهانی به کام از در تو کام خواهم نه دام از در تو دمبدم در رهم منه دامی تا پی کام خود زنم گامی به جوار خودم رهی بنمای در حریم دلم دری بگشای غایب از من مرا حضوری بخش به سروری رسان و نوری بخش ای بس آتش پرست باد به دست کرده عمری به خاک دیر نشست بوده با هیمه سالها همپشت تا برافروزد آتش زردشت کرده در خدمت مغان هر دم قد چو عودالصلیب ترسا خم رویش از آتش کنشت سیاه خویش از فعلهای زشت تباه نه همین روی و رای تیره ازو پای تا سر به یک وتیره ازو ناگهان برق رحمتی جسته دلش از کفر و تیرگی رسته گشته با جذبه عنایت خاص مرغ جانش ز دام شرک خلاص گر چه هستم به قید هستی بند هم به تو بر تو میدهم سوگند که مرا آنچنان یکی انگار در دلم ظلمت شکی مگذار رخت در دار ملک دینم نه جای در کشور یقینم ده هر چه غیر از تو زان نفورم کن پای تا فرق غرق نورم کن دیدهای ده سزای دیدارت جانی آرام جای اسرارت چند باشم ز خود پرستی خویش بند در تنگنای هستی خویش وارهانم ز ننگ این تنگی برسانم به رنگ بیرنگی میپرد مرغ همتم گستاخ در ریاض امید شاخ به شاخ که ز بام تو دانهای چینم یا ز نامت نشانهای بینم پیش ازان کز جهان ببندم بار ز افسر فقر سربلندم دار سوی تو بارها شتافتهام بار جز بار دل نیافتهام چون شد از بار دل گرانم پشت حلقه شد چون دم سگانم پشت خود گرفتم که از سگان بترم مکن از حلقه سگان بدرم من که باشم که با تو در بن غار همچو اصحاب کهف باشم یار کی خورم باک اگر نشینم پس از صف دوستان نه اینم بس که چو سگ گر چه پر شر و شینم بر درت باسط الذراعینم بود عمرم سفید طوماری در کف همچو من سیه کاری از برای سواد آن نامه دل من محبره زبان خامه روزگاری در آن قلم زدهام از خطا و خلل رقم زدهام کس نیابد در او نبشته خطی که نه در ضمن آن بود سخطی نیست حرفی در او مصون ز عوج چون الف بلکه کاف وش همه کج ای که پیش تو راز پنهانم آشکار است تا به کی خوانم بر تو این نامه پریشانی چون تو حرفا به حرف میدانی چون کند دست قهرمان اجل طی این نامه خطا و خلل ز آب عفوش ورق بشوی نخست پس به کلک کرم که در کف توست بهر آزادیم برات نویس وز خطاها خط نجات نویس مپسندم ازان صحیفه خجل یوم نطوی السما کطی سجل