جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۱۶۱ - در مذمت آن طایفه شقاوت مال که خود را آل نبی و اهل بیت او شمرند صلی الله علیه و علی آله و سلم: و حال آنکه نباشند. قال صلی الله علیه و سلم: لعن الله الداخل فینا بغیر نسب و الخارج عنا بغیر سبب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همچو این جاهلان جاه طلب که غلو کرده در علو نسب پدر و مادر از نسب عاری پسر افتاده در نسب داری دی پدر از اراذل قروی پسر امروز سید علوی مادرش لولی و پدر لالا از زند دم ز حیدر و زهرا سازد از آل مصطفی خود را گوید از نسل مرتضی خود را گوید این لیک خلق و فعل و فنش میکند دمبدم دروغ زنش پسری کش پدر مغیره بود مر نبی را چه سان نبیره بود کی بود ز اهل بیت آن نااهل که گریزد ز جهل او بوجهل زد خری لاف با خران دگر که مرا رخش رستم است پدر داد از آنها یکی جوابش باز که گواه تو بس دو گوش دراز پشک در نافه شد که من مشکم میدهد بوی خوشتر و خشکم نافه را چون گشاد مشک فروش شد سیه زان گزاف گفتن روش روبهی گفت با شتر که عمو ز کجا میرسی درست بگو میرسم گفت حالی از حمام شستهام ز آب سرد و گرم اندام گفت روبه که شاهدی اینت بس بود دست و پای چرکینت اثر شستن همه اعضا هست بر پاشنه تو را پیدا میندانم که با ولی و نبی این چه گستاخی است و بیادبی ناکسان چون کنند و بیباکان نسبت خویش با چنان پاکان مایه زرقو قلبی و دغلی چون بود نقد مصطفی و علی مرغ مایل به دانه تلبیس چون بود ز آشیانه تقدیس میوه بد مذاق تلخ سرشت چون بود حاصل از درخت بهشت کی چو نافه خریطه سرگین فتد از ناف آهوی مشکین هذیان مسیلم کذاب چون بود زاده حدیث و کتاب چون بود موجبه مقدمتین سلب شر است در نتیجه و شین میدهد سلب در نتیجهشان که نشد آن ز موجبات عیان لعن الله تارکا لادب داخلا بینهم بغیر نسب باد لعنت بر آن که مهره خر کرد پیوند سلک در و گهر باد لعنت بر آن که دیده بدوخت خاک تیره به نرخ مشک فروخت باد لعنت بر آن که روی اندود کرد مس را و همچو زر بنمود پیش ازین فاضلان بسی بودند که ز کسب و هنر نیاسودند بود در هر زمان و در هر حال سعیشان در مزید فضل و کمال هنری جا نکرد در دلشان که به کوشش نگشت حاصلشان نسب اهل بیت بر خواندند لیک در کسب آن فرو ماندند با کمال جلی و قدر سنی نه حسینی شدند نه حسنی حبذا قابلان این دوران کز حسب آنچه بود در امکان عمر در جست و جو به سر بردند تا ز امکان به فعلش آوردند بعد ازان پای سعی فرسودند در نسب راه کسب پیمودند از نسب نامههای آل رسول هر نسبشان که اوفتاد قبول نسبت خویشتن بدان کردند گوهر خویش را عیان کردند ساختند آل خویش را به ستم همچو استاد آلگر به بقم شد ز جولاهگی و مال گری حالشان منتقل به آلگری لیک باشد به حکم عقل محال که گلیم سیاه گردد آل آن خسان کین محال میطلبند زرد رویی آل میطلبند بفرستای خدای حجاجی بر سر او ز معدلت تاجی تا چنان کاولین ز نفس جهول کرد جد در زوال آل رسول کند این آخرین به دانش و داد دفع این زادگان شر و فساد شوید از آب تیغ میغ آثار از شعار جمال آل این عار