جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۱۴۷ - ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوالها
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لیک چون نفحهای ز حق گذرد گر چه غم کوهها بود برد ان لله منزل البرکات فی احایین دهرکم نفحات متعرض شوید آنها را قابل آن کنید جانها را ای بسا نفحه آمد و تو به خواب بر مشامت زد و تو مست خراب میدهد بوی گل و نسیم سحر لیک ازان مرد خفته را چه خبر نفحه آمد ز حق نپذرفتی نفحه آمد دماغ بگرفتی نفحه آمد نصیب بیداران نفحه آمد طبیب بیماران آن که بیدار نی نیافت نصیب وان که بیمار نی نخواست طبیب ای خدا نفحهای کرامت دار که شوم از شمیم آن بیدار باز بفرست نفحهای دیگر که به بیداریم بود در خور بعد ازان نفحهای که من بیمن برورم بوکشان سوی گلشن گلشنی کان بود اوان العرض جنت عرضها السما و الأرض