جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۱۴۳ - تتمه سخن
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به سخن شیخ روز را گذراند به حیل شام را به چاشت رساند وان حوایج که نقد گنجینه بود ز آیندگان پیشینه حاضر آورد یک دو کاسه طعام داشت محسوب در وظیفه شام چون شد آن آش و ماش و خورده روان برگرفتند کاسهها ز میان نقلهای ذخیره پیش کشید نقل میگفت و نقلکی میچید چون ز شب درگذشت یک دو سه پاس گفت بر نقل و نقل شکر و سپاس جانب خوابگه قدم برداشت بره و گرگ را به هم گذاشت گرگ بیحد گرسنه بره زبون چون بماند سلامت از وی چون شیخ در خواب و مفسدک بیدار شیخ بیکار و مفسدک در کار ساخت اندر پناه لنگر شیخ کار خود را که خاک بر سر شیخ گر زنی طعن این بر آن غرزن بر تو خواند که ان بعض الظن بعض ظن گفت حق نه کل آخر صدق بعضی ظنون بود ظاهر این نه صوفیگری و آزادیست بلکه کیدیگری و قوادیست شیخ و صوفی که گفتمش صد بار میکنم زان گناه استغفار آن فرومایه را چه استحقاق کین اسامی بر او کنند اطلاق لقب و اسم پادشایی چند حیف باشد بر این دغایی چند بلکه زان کس کش اینچنین کار است حرف را ننگ و لفظ را عار است کاش او را نمونهای بودی که من آن را به خلق بنمودی تا به تمثیل شرح سیرت وی کردمی همچو آن عرب در ری