جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۱۱۶ - قصه کلی که در خانه معشوق خود بکوفت گفتند باز گرد که صحبتی تنگ است موی در نمیگنجد گفت بهانه مجوی و در باز کن که من خود کلم و موی ندارم
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کلکی بود عاشق گلکی شوخکی مشکبار کاکلکی داشت معشوق از قضا روزی خلوتی با چو خود دل افروزی هر دو تنها به عیش بنشسته بر رخ غیر در فرو بسته کلک از حالشان شنید خبر رفت و گستاخ حلقه زد بر در زد یکی از دورنه بانگ که کیست بانگ بیوقت کردن از پی چیست نیست این در گشادنی برگرد گر نه سردی مکوب آهن سرد خلوت خاص و صحبتی تنگ است حلقه زلف یار در چنگ است هر که در کوفت باد میسنجد زانکه مو در میان نمیگنجد گفت در باز کن بهانه مجوی زانکه من خود کلم ندارم موی موی را در میانه نبود راه من ز مو عاریم بحمدالله