واژه جو
معنی جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۱۱۶ - قصه کلی که در خانه معشوق خود بکوفت گفتند باز گرد که صحبتی تنگ است موی در نمی‌گنجد گفت بهانه مجوی و در باز کن که من خود کلم و موی ندارم | واژه جو