جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | دفتر اول | بخش ۱۰۰ - تمثیل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سگکی میشد استخوان به دهان کرده ره بر کنار آب روان بس که آن آب صاف و روشن بود عکس آن استخوان در آب نمود برد بیچاره سگ گمان که مگر هست در آب استخوان دگر لب چو بگشاد سوی آن به شتاب استخوانش از دهان فتاد در آب نیست را هستی توهم کرد بهر آن نیست هست را گم کرد