جامی | هفت اورنگ | سلسلةالذهب | اعتقادنامه | بخش ۷ - اشارت به ارادت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وز پی آن بود ارادت و خواست خواستی لایزال بیکم و کاست فعلهایی که از همه اشیا نو به نو در جهان شود پیدا گر ارادی بود چو فعل بشر ور طبیعی بود چو سیل و حجر منبعث جمله از مشیت اوست مبتنی بر کمال حکومت اوست نخلد بیارادتش خاری نگسلد بیمشیتش تاری فی المثل گر جهانیان خواهند که سر مویی از جهان کاهند گر نباشد چنان ارادت او نتوان کاستن سر یک مو ور همه در مقام آن آیند که بر آن ذرهای بیفزایند ندهد بیارادت او سود نتوانند ذرهای افزود