جامی | هفت اورنگ | سلامان و ابسال | بخش ۵۷ - حکایت فراخ بودن زندان تنگ بر زلیخا در مشاهده یوسف علیه السلام
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یوسف کنعان چو در زندان نشست بر زلیخا آمد از هجران شکست خان ومان بر وی چو زندان تنگ شد سوی زندان هر شبش آهنگ شد گفت با او فارغی از داغ عشق ناچشیده میوهای از باغ عشق چند ازین بستانسرای نازنین چون گنهکاران شوی زندان نشین گفت باشد از جمال دوست دور عرصه آفاق بر من چشم مور ور کنم با او به چشم مور جای خوشترم باشد ز صد بستانسرای