واژه جو
معنی جامی | هفت اورنگ | سبحه‌الابرار | بخش ۸۳ - حکایت آن جوانمرد که چون به روی معشوق که چشم روشنش بود آبله افتاد خود را به نابینایی فرانمود تا معشوق نداند که عیب وی را می‌بیند | واژه جو