جامی | هفت اورنگ | سبحهالابرار | بخش ۳۲ - حکایت آن مرید گرم رو که به فرموده پیر پخته کار در تنور فروزان نشست و از تاب آتش یک موی بر اندام وی کج نگشت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صادقی را غم شبگیر گرفت صبحدم دست یکی پیر گرفت کمر خدمت او ساخت کمند بهر معراج مقامات بلند پیر روزی دم عرفان میزد گوی اسرار به چوگان میزد سامعان جمله سرافکنده به پیش از ره گوش برون رفته ز خویش آمد آن طالب صادق به حضور که به فرمودهات ای چشمه نور خشک وتر هیمه همه سوخته شد تا تنوری عجب افروخته شد بعد ازین کار چه و فرمان چیست آنچه مکنون ضمیر است آن چیست پیر مشغول سخن بود بسی در جوابش نزد اصلا نفسی کرد آن نکته مکرر دو سه بار پیر زد بانگ کهای نکته گذار چند با ما کنی الحاح چنین رو در آن آتش سوزان بنشین باز دریای صفا پیر کهن موج زن گشت به تحقیق سخن موج آن بحر به آخر چو رسید یادش آمد ز مقامات مرید گفت خیزید که آن نادره فن کرده در آتش سوزانش وطن زانکه عقد دل او نیست گزاف با من آنسان که کند قصد خلاف یافتندش چو زر پاک عیار کرده در آتش سوزنده قرار آتشش شعله زنان از همه سوی بر تنش کج نشده یک سر موی