جامی | هفت اورنگ | سبحهالابرار | بخش ۱۳ - عقد دوم در شرح سخن که شریفترین گوهر صدف آدمیت است و لطیفترین زیور شرف محرمیت
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آب آن روضه دین افروزد تاب این خرمن ایمان سوزد در سخن نیست به زر کس محتاج سکه زر ز سخن یافت رواج ای بسا قفل درین کاخ دو در که کلیدش نتوان ساخت ز زر لب چو ز افسون سخن آرایند آن گره در نفسی بگشایند ای قوی ربقه اخلاص به تو خلعت لطف سخن خاص به تو بحر معنی ز سخن پر گهر است هر یک آویزه گوش هنر است در بلورین صدف چرخ کهن نیست والاگهری به ز سخن سخن آواز پر جبریل است روح بخش از دم اسرافیل است سخن از عرش برین آمده است بهر پاکان به زمین آمده است نیست در کان گهری بهتر ازان یا در امکان هنری بهتر ازان نامه کون به وی طی شده است آدمی آدمی از وی شده است فضل کلک و شرف نامه به اوست عقل را گرمی هنگامه به اوست گر نبودی سخن تازه رقم نشدی لوح و قلم لوح و قلم قلم و لوح به کار سخناند روز و شب نقش و نگار سخناند به سخن زنده شود نام همه به سخن پخته شود خام همه دل که لب تشنه به آب سخن است پخته و خام خراب سخن است طبع ما خرم از اندیشه اوست خرم آن کس که سخن پیشه اوست شب که از فکر سخن پشت خمیم فرق را کرده رفیق قدمیم حلقه خاتم صدقیم و یقین دل نگین حرف سخن نقش نگین گه کشد در ته ران مرکب جم گه به روم آورد از هند حشم گوش از آن کوکبه جم نگرد چشم ازین غالیه هند چرد زیر این دایره بیسر و بن نتوان مدح سخن جز به سخن مدح گویان که فلک معراجاند گاه مدحت به سخن محتاجاند جز سخن کو به غنا نامزد است مدحت و مادح و ممدوح خود است چون سخن راه سفر پیش گرفت قوت و قوت همه از خویش گرفت رخت بر راحله راز نهاد پای بر طارم اعجاز نهاد قیمت نرخ گرانان همه برد نامه سحر بیانان بسترد حامل سر ودیعت سخن است رهبر راه شریعت سخن است شرع دستور کمال از وی یافت دست بر امن زوال از وی یافت نکته اصل بیان کرده اوست چشمه فرع روان کرده اوست گلی از باغ وفا ریخته است در نسیم نفس آویخته است گوش را آمده بویش به مشام سخنش کرده لب ناطقه نام هست ازین گل چمن دل تازه بلبل شوق بلند آوازه ما که خجلت زده از روی وییم رو درین باغچه بر بوی وییم هست بر بوی وی این بالش ما وز تک و پوی وی این نالش ما جلوه حسن ز وصافی اوست سکه عشق ز صرافی اوست سخن آنجا که زند لاف ادب خامشی از زر صامت چه عجب مس او به ز زر ده دهی است ذکر زر در ره او بیرهی است سخن و سحر به یک آهنگاند زر و زرنیخ به هم یکرنگاند سخن از چشمه جان گیرد آب زر رخشان ز شرر یابد تاب