جامی | هفت اورنگ | سبحهالابرار | بخش ۱۲۲ - حکایت امیرالمؤمنین حسن رضی الله عنه با آن جوان منزوی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حسن آن سبط نبی سر ولی طلعتش مطلع انوار جلی رفت در خانه آن تازه جوان در ره اهل دل از گرم روان دید بر خلق خدا در بسته وز همه خلق جدا بنشسته گفت کام تو ز یکتایی چیست مونس جانت به تنهایی کیست گفت آن کس که مقیم دلم اوست تخم دل کشته در آب و گلم اوست من و اوییم درین تنهایی نیست کس را به میان گنجایی باز گفتا که درین کاشانه مر تو را چیست متاع خانه گفت چیزی که درین خانه مراست ترسکاری دل از قهر خداست گرد این خانه چو در مینگرم غیر ازین نیست متاع دگرم باز گفتا که دهد دور و دراز مجلس خوش حسن بصری ساز وعظ او پرده غفلت بدرد کاهلی را ز جبلت ببرد چون سوی مجلس او مینروی تا ازو نکته حکمت شنوی گفت ناید بجز از بیخبران حق پرستی به حدیث دگران ای بد آن بنده که در راه خدای پند ناصح دهدش قوت پای من به بیداری خود در کارم گو مکن مرغ سحر بیدارم