جا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ دَ) (مص م.) گنجاندن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ دَ) (مص م.) گنجاندن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاکردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) جادادن . ◄ محبوب شدن . در دل کسی جای گرفتن : کردم در جانش جای و نیست دریغ این دل و جان زین بزرگوار مرا. ناصرخسرو. و در دل و چشم خلایق جاکرده و شیرین گردد. (مجالس سعدی ). ♦ امثال : بگذار خودم را جاکنم ببین با تو چها کنم . (امثال و حکم دهخدا). خود را جاکرده ؛ محبوب و طرف محبت کسی شده است . خود را در اداره جا کرد ؛ شغلی برای خود بدست آورد. ◄ بجائی در آوردن : مرغها را جاکن، مرغها را به لانه کن . ◄ انباشتن . انبار کردن . چنانکه آذوقه را.