تن آسان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن آسان شدن . [ ت َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آسوده و آرام شدن . راحت شدن . فارغ گشتن . تن آسان گردیدن : همان به که سوی خراسان شویم ز پیکار دشمن تن آسان شویم . فردوسی . تن کشته با مرده یکسان شود طپد یکزمان پس تن آسان شود. فردوسی . فزونی نجوید، تن آسان شود چو بیشی سگالد، هراسان شود. فردوسی . همه برچاه همی ترسم و برجان که مباد چاه و جانی که تن آسان شدنم نگذراند. خاقانی . مخور باده در هیچ بیگانه بوم تن آسان مشو تا نباشی به روم . نظامی . رج__وع به تن آسان و تن آسانی شود.