تسلط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ سَ لُّ) [ ع. ] (مص ل.) چیره شدن، غلبه یافتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ سَ لُّ) [ ع. ] (مص ل.) چیره شدن، غلبه یافتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تسلط. [ ت َ س َل ْ ل ُ ] (ع مص ) گماشته شدن . (تاج المصادر بیهقی ). برگماشته شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ دست یافتن . (زوزنی ). بر کسی دست یافتن و غلبه کردن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). غالب گشتن و چیره شدن . (ناظم الاطباء). غالب شدن و دست یافتن بر کسی باقوت و قدرت . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). مسلطشدن بر کسی . (از المنجد): سلطه اﷲ علیهم فتسلط؛ چیره کرد و غالب نمود خدای او را بر ایشان پس چیره شد. غلبه و چیرگی و دست یافتگی . (ناظم الاطباء): تسلط و اقدام شیر مقرر است . (کلیله و دمنه ). ◄ استقلال و تصرف با قدرت و حکومت مستقل . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
توانایی، قدرت، قوت استیلا، تسخیر، تصرف، تفوق، چیرگی، سلطه، سیطره، غلبه امیری، پادشاهی، پیشوایی، فرمانروایی، کیایی احاطه، تبحر، خبرگی، مهارت (متضاد: متهور شدن، شکست خوردن) چیرهشدن، غلبه یافتن، مسلط شدن
واژگان فارسی سره واژهدان
دستیابی، چیره شدن، چیره دستی، چیرگی، پیروزی