ترفع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ رَ فُّ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- برتری نمودن، بلندی جستن.<BR>۲- سربلندی، غرور.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ رَ فُّ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- برتری نمودن، بلندی جستن. ۲- سربلندی، غرور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترفع. [ ت َ رَف ْ ف ُ ] (ع مص ) برتری نمودن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). برتری کردن . (دهار). بلندی گرفتن و بالا شدن . (از اقرب الموارد) (از المنجد). بلندی جُستن و کنایه از غرور و تکبر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ): ترفعت بی همتی عن کذا. (از المنجد) : تا کاروی [ بوسهل ] بدان درجه رسید که از وزارت ترفع می نمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٤). و اوج دولت آن خاندان ایام ملک او [ نصربن احمد سامانی ] بود و اسباب تمنع و علل ترفع در غایت ساختگی . (چهارمقاله ص ٣١). این فروع است و اصولش آن بود که ترفع شرکت یزدان بود. مولوی . پس اعوذ ازبهر چه باشد چو سگ گشته باشد از ترفع تیزتگ . مولوی . ◄ بلند کردن مرد چیزی را. (از اقرب الموارد) (از المنجد).
مترادف و متضاد واژهدان
برتری جستن خودرا برتر پنداشتن، خود را برتر گرفتن برتریداشتن، برتر بودن، سر بودن