تخماق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تُ) [ تر. ] (اِ.)<BR>۱- قطعه چوب سنگین دسته دار که با آن کلوخ یا چیز دیگر را میکوبند.<BR>۲- افزار چوبی که بر سر میخ زنند تا میخ در زمین خوب فرو رود و استوار باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تُ) [ تر. ] (اِ.) ۱- قطعه چوب سنگین دسته دار که با آن کلوخ یا چیز دیگر را میکوبند. ۲- افزار چوبی که بر سر میخ زنند تا میخ در زمین خوب فرو رود و استوار باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تخماق . [ ت ُ ] (ترکی، اِ) میخ کوب و آن چوبی باشد که بدان میخهای خیمه کوبند. این لفظ ترکی است . (غیاث اللغات از مصطلحات و لغات ترکی ). صحیح بهر دو قاف (تقماق )، افزار چوبی که بر سر میخ زنند تا میخ در زمین خوب فرورود و استوار باشد. (آنندراج از بهار عجم ). مأخوذ از ترکی، میخکوب و کرتک . (ناظم الاطباء). اصل کلمه دقماق ترکی است . چوبی یا سنگی بر دسته ٔ چوبین استوار کرده که بدان گچ کوبند. کلوخ کوب . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).