تحقق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ حَ قُّ) [ ع. ] (مص ل.) درست شدن، حقیقت پیدا کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ حَ قُّ) [ ع. ] (مص ل.) درست شدن، حقیقت پیدا کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تحقق . [ ت َ ح َق ْ ق ُ ] (ع مص ) درست شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). صحیح و درست شدن خبر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). درست و ثابت شدن خبر. (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ درست بدانستن . (تاج المصادر بیهقی ). درست بدانستن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تیقن در امری و ثابت و لازم قرار دادن آن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). ثابت بودن و یقین کردن چیزی . (فرهنگ نظام ). ◄ (اصطلاح علم کلام ) نزد اشاعره مرادف ثبوت و کون و وجود است و نزد معتزله مرادف ثبوت و اعم از کون و وجود بود. و تحقق را دو قسم است : ١ - اصلی و آن تحققی است که حاصل شود شیئی را فی نفسه و قائم بود بدو. ٢ -تبعی و آن تحققی است که برای متعلق بدان حاصل شود بقیاس حرکت ذاتی و تبعی . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
مترادف و متضاد واژهدان
اجرا، انجام، کمالیابی، واقعیتیابی، هستیپذیری، شکلگیری، شکلپذیری حقیقت، راستی، واقعیت بهحقیقت پیوستن محقق شدن
واژگان فارسی سره واژهدان
رویدادن، انجام شدنی، انجام شدن