واژه جو

تاری کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

تاری کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کدر کردن . تاریک کردن . تار کردن . تیره کردن : بوی بد مر دیده را تاری کند بوی یوسف دیده را یاری کند. مولوی . رجوع به تاریک کردن شود.

معنی تاری کردن | واژه جو