واژه جو

تارتور

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

تارتور. (ص مرکب ) تاریک . (از ولف ). سخت تاریک . (شرفنامه ٔ منیری ) : به منذر چنین گفت بهرام گور که اکنون که شد روز ما تارتور ازین تخمه گر نام شاهنشهی گسسته شود بگسلد فرهی . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ٧ ص ٢٠٩٩). رجوع به «تار و تور» شود. ◄ تارتار باشد. (شرفنامه ٔ منیری ). پاره پاره . ذره ذره . ریزه ریزه . رجوع به تارو تور شود.

معنی تارتور | واژه جو