تاباندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (مص م.)<BR>۱- روشن ساختن، برافروختن.<BR>۲- تاب دادن، پیچ و خم دادن.<BR>۳- گرم کردن، تافتن.<BR>۴- اعراض کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (مص م.) ۱- روشن ساختن، برافروختن. ۲- تاب دادن، پیچ و خم دادن. ۳- گرم کردن، تافتن. ۴- اعراض کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تاباندن . [ دَ ] (مص ) تابانیدن . تاب دادن . پیچ دادن . ◄ سخت افروختن . سخت تافتن . تاباندن چنانکه تنور را : تا می توانست اجاق را تاباند. ◄ مشعشع ساختن . روشن کردن : بگیرد پس آن آهنین گرز را بتاباند آن فره و برز را. فردوسی . ◄ اعراض کردن : ز فرمان شه برمتابان سرت که شمشیریابی تواندر خورت . فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
تابانیدن، نورافکندن گرم کردن، داغ کردن تاباندن، تابدادن، رشتن چرخاندن، چرخانیدن پیچدادن، پیچوتاب دادن پیچاندن