تأثیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- اثر کردن.<BR>۲- نفوذ کردن ج. تَأثیرات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- اثر کردن. ۲- نفوذ کردن ج. تَأثیرات.
مترادف و متضاد واژهدان
اثر، اثربخشی، اثرگذاری واکنش، فعلوانفعال افاقه، نتیجه اعتبار، اهمیت، نفوذ رسوخ، قدرت، گیرایی اثر کردن، اثر گذاشتن نفوذ کردن کاراشدن، کارگر شدن
فرهنگ طیفی واژهدان
اثر، نفوذ، گیرایی، توانایی، تسلط، چیرگی، احاطه بازتاب، پرتو، دامنه عمل کارآیی، بازدهی توان، برتری، بزرگی جاذبه، دافعه خوشنامی، اقتدار نقش عمده، عامل مؤثر، فاکتور، وزنه، اهرم، موجب، علت، نقش، سهم، کمک طلسم، افسون، لعن اثرگذاری، اعمال نفوذ، القا، هیپنوتیزم، اغوا، افسونگری، انگیزش اثرپذیری، انفعال
واژگان فارسی سره واژهدان
هنایش، هنایش، نشان زدن، نشان انداختن، کارسازی، کارایی، درآیش، خدشه زدن، خدشه انداختن، آسیب زدن
کارگری، فرجاد