واژه جو

بی‌پروا بودن

/vâže/

فرهنگ طیفی واژه‌دان

عجول بودن، عجله کردن، بی‌پروا عمل کردن، نسنجیده عمل کردن، گز نکرده پاره کردن، جوانب را درنظر نگرفتن، بادم شیر بازی کردن، دنبال دردسر بودن، دل به‌دریا زدن، به‌مصاف کسی رفتن، به‌استقبال خطر رفتن، خود را به‌هلاکت انداختن

معنی بی‌پروا بودن | واژه جو