بیلفختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیلفختن . [ ی َ ف َ ت َ ] (مص ) الفختن . (یادداشت مؤلف ). الفغدن . الفنجیدن . فراهم آوردن . جمع کردن . اندوختن . گرد کردن . (ناظم الاطباء) : با خردومند بی وفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت بخور و بده که پر پشیمان نبود هر که بخورد و بداد از آنک بیلفخت . رودکی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن ). رجوع به الفختن شود.