بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
احتیاجم خجلت از احباب برد سوخت دل تا رخت درمهتاب برد عمر رفت و آهی از دل گل نکرد ساز من آب رخ مضراب برد آه عیش گوشه فقرم نماند سایه دیوار رفت و خواب برد آینه آخر به صیقلگشتگم بسکه رفتم خانه را سیلاب برد داشتم تحریر خجلتنامهای تا کنم تکلیف قاصد آب برد بیغرض خلقی ازین حرمانسرا رفت و داغ مطلب نایاب برد غنچهها شرم از شکفتن باختند خنده آخر زین چمن آداب برد قامت خم عجز میخواهد ز ما سجده باید پیش این محراب برد محرم سیر گریبان کس مباد زورق ما را که در گرداب برد برکه نالم بیدل از بیداد چرخ خواب من آواز این دولاب برد