بیدل دهلوی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را هجوم نالهام آشفته سازد زلف سنبل را چرا عاشق نگیرد ازخطش درس ز خود رفتن کهبلبل موج جامباده میخواند رگگلرا نفس دزدیدنم توفان خون در آستین دارد گلوی شیشهام بامی فروبردهست قلقل را ز جیبریشه اسرار چمنگل میکند آخر کمال جزو دارد دستگاه معنیکل را چراغ پیریام آخربهاشک یأس شد روشن زگردسیل دادم سرمهچشم حلقه پل را درینگلشن اگر از ساز یکرنگی خبر داری ز بویگل توانی درکشید آوز بلبل را فنا مشکلکند منع تپش از طینت عاشق بهساحل نیز درد موجاین دریا تسلسلرا ز فرق قرب و بعد نازمشتاقان چهمیپرسی توان ازگردش چشمی نگهکردن تغافلرا بهفکر خودگرهگشتیموبیرون ریختاسرارش فشار طرفهای بودهست آغوش تأمل را ز دل در هر تپیدن عالم دیگر تماشا کن مکررنیست گرصدبار گویدشیشهقلقلرا تمنا حسرت الفت خمارچشم میگونت سراغکوچه ناسور داند شیشه مل را علاج زخمدل ازگریهکی ممکنبود بیدل به شبنم بخیه نتوانکرد چاکدامنگل را