بی قراری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی قراری . [ ق َ ] (حامص مرکب ) بی ثباتی . حالت و کیفیت بی قرار. ناپایداری . (از ناظم الاطباء). مقابل ثبات و سکون . ◄ بی آرامی و قَلَق و وحشت و اضطراب . (ناظم الاطباء). تململ . برم . تبعص . تبعصص . ضجر. بی طاقتی . بی تابی . (یادداشت مؤلف ) (از منتهی الارب ): جواظ، ضجر، اجنثان ؛ بی خوابی و بی قراری . (منتهی الارب ). ناشکیبایی . بی صبری : پس اگر بی قراری و حرارت بر حال خویش باشد یا زیادت می شودبباید دانست که ماده قویست . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). کردند ز روی بی قراری بر خود بهزار گونه زاری . نظامی . ملک را گرم دید از بی قراری مکن گفتا بدینسان گرم کاری . نظامی . چونست حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی قراری . سعدی . جفای چنین کس بباید شنود که نتواند از بی قراری غنود. سعدی . شب از بی قراری نیارست خفت برو پارسائی گذر کرد و گفت . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
اضطراب، اندوه، بیتابی، بیثباتی، بیطاقتی، دلواپسی، دلهره، قلق، ناراحتی (متضاد: آرامش) بیصبری، پریشانی، سرآسیمگی، ناشکیبایی (متضاد: شکیبایی)
واژگان فارسی سره واژهدان
بیتابی
ناآرامی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی