بهم زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهم زدن . [ ب ِ هََ زَ دَ ] (مص مرکب ) مخلوط کردن و زیر و رو کردن . (فرهنگ فارسی معین ). مخلوط کردن و بی ترتیب کردن و آشفته کردن . (ناظم الاطباء): چای را بهم زدن . ◄ خراب و پریشان کردن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). خراب کردن . بی ترتیب کردن . آشفته ساختن . (فرهنگ فارسی معین ) : گر باد فتنه هر دو جهان رابهم زند ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست . حافظ. حل رموز عشق در اوراق محنت است بیهوده چند دفتر راحت بهم زنیم . طالب آملی (از آنندراج ). ♦ دل بهم زدن ؛ غثیان و تهوع باشد : هر دخل که بی جاست بهم زد دل ما را همچون مگس افتاد در آش سخن ما. نعمت خان عالی (از آنندراج ). ◄ مالی یا اموالی بهم زدن ؛ دم و دستگاه بهم زدن . قدرتی بهم زدن . بحاصل کردن .(یادداشت بخط مؤلف ). ◄ باطل کردن . ◄ منحل کردن (جمعیت حزب و غیره ). ◄ قهر کردن با کسی . (فرهنگ فارسی معین ).