واژه جو

بندی شدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بندی شدن . [ب َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) اسیر شدن . گرفتار شدن . ◄ زندانی شدن . (فرهنگ فارسی معین ) : چون به امر اهبطوا بندی شدند حبس خشم و حرص و خرسندی شدند. مولوی . ♦ بندی شدن تب ؛ مزمن شدن تب به حیثی که اصلاً مفارقت نکند. (آنندراج ) (از فرهنگ فارسی معین ) : گرچه در قید تو باشد ایمن از دشمن مباش می شود جانکاهتر هر گه تبی بندی شود. محسن تأثیر (از آنندراج ).

معنی بندی شدن | واژه جو