بنا نهادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بنا نهادن . [ ب ِ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) بنیان گذاشتن . پی افکندن : نور چشمم بنانهاده ٔ تست دل و جان هر دو بازداده ٔ تست . نظامی . ملک کیخسرو چون بکوه اندس و ماهین رسید، دیه قردین بنا نهاد. (تاریخ قم ص ٨١). چنانکه صاحب فرخنده خوی مجدالدین که بیخ اجر نشاند و بنای خیر نهاد. سعدی . ◄ قرار گذاشتن . ◄ معمول ساختن . ساختن . مرسوم کردن .
مترادف و متضاد واژهدان
ساختن، ساختمان کردن، عمارت کردن (متضاد: ویران کردن، خراب کردن) بنیاد گذاشتن، بنیان نهادن تاسیس کردن اساس قرار دادن، بنا قراردادن قرار گذاشتن
واژگان فارسی سره واژهدان
بنیان نهادن، بنیادنهادن