بمهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بمهر. [ ب ِ م ُ ] (ص مرکب ) بسته و مهرکرده . (ناظم الاطباء). ممهور : ملطفه به من داد بمهر و قصد شکار کردم . (تاریخ بیهقی ). اگرچه زر بمهر افزون عیارست قراضه ریزه ها هم در شمارست . نظامی . ♦ بمهر کردن ؛ مهر کردن . مهر نمودن . ممهور ساختن . بستن : ایشان بنواله ای که خوردند با من لب خود بمهر کردند. نظامی . ♦ کیسه ٔ سربمهر ؛ کیسه ٔ مهرکرده شده . (ناظم الاطباء). ◄ باکره . دوشیزه . دست نخورده : از شمار تو ... طرفه بمُهر است هنوز وز شمار دگران چو درِ تیم دو دراست . (لبیبی ). سالی است که شد عروس و بیش است با موجب شو بمُهر خویش است . (نظامی ).