بلوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) [ ع. بلوی ] (اِ.)<BR>۱- شورش، آشوب.<BR>۲- سرکشی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) [ ع. بلوی ] (اِ.) ۱- شورش، آشوب. ۲- سرکشی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلوا. [ ب ُل ْ ] (اِ) در لهجه ٔ خراسانیان امروز، بالوایه ٔ قدما است یعنی پرستو. (یادداشت مرحوم دهخدا).
بلوا. [ ب َل ْ ] (از ع، اِ) بلوی . زحمت . (غیاث اللغات ). مشقت : نزد عاشق درد و غم حلوا بود لیک حلوا بر خسان بلوا بود. مولوی . ◄ شورش . غوغا. هنگامه . ازدحام . ◄ عدم انقیاد. سرکشی . (ناظم الاطباء). و رجوع به بلوی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
آشوب، ازدحام، اغتشاش، غوغا، ناامنی، فتنه، هرجومرج، هنگامه سختی، مشقت گرفتاری آزمایش، آزمودن (متضاد: آرامش، امنیت)
واژگان فارسی سره واژهدان
هنگامه، غوغا، شورش، آشوب