بلایه زاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بلایه زاده . [ ب َ ی َ / ی ِ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) زنازاده : سلم آواز داد سرهنگی را از سرهنگان کرمانی نامش محمدبن مثنی، و گفت بگوی آن کشتیبان را که امیر فرموده که به در آی . محمد گفت ای بلایه زاده سیّد اَزْد را چنین همی گویی، پس حمله بردبر ایشان و حربی سخت کردند. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ).