بشن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) (اِ.)<BR>۱- قد و قامت.<BR>۲- بدن، تن.<BR>۳- سینه، بَر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) (اِ.) ۱- قد و قامت. ۲- بدن، تن. ۳- سینه، بَر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بشن . [ ب َ / ب َ ش َ ] (اِ). بمعنی قد و بالا باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء) (از جهانگیری ) (شعوری ج ١ ورق ١٨٦). بمعنی قد و بالا و اندام و بدن آدمی آمده و بمعنی بر و سینه اصح است و از شیرازیان مکرر شنیده شده که در مقام برهنگی و گرسنگی گفته اند: نه بشنم پوشیده و نه شکمم سیر است . (انجمن آرا) (آنندراج ) : سهای بشن و بالای تو داده دل پر درد و میشم خیره بالا. بندار رازی (از احوال و اشعار رودکی ج ٣ ص ١١٤١). وه که برخی ز پای تا سر او بشن و بالای چون صنوبر او . انوری (از جهانگیری ) (رشیدی ) (فرهنگ نظام ). ◄ بدن . (از برهان ). بدن و تن . (ناظم الاطباء) (سروری ). قامت و بدن . (رشیدی ). بدن آدمی . (آنندراج ). بدن و اندام . (فرهنگ نظام ). ◄ سر و بن و اطراف هر چیزی را نیز گفته اند. (برهان ) (از ناظم الاطباء).
بشن . [ ] (اِخ ) (کی ...) نیای لهراسب . لهراسب بن اروندشاه بن کی بشن بن کیقباد. رجوع به تاریخ گزیده چ عکسی ١٣٢٨ هَ . ق . ص ٩٥ لندن شود.
بشن . [ ب ِ / ب َ ] (اِ) بش . نام هفتمین منزل از منازل قمر نزد عرب . (خورتک ) «یوستی بندهش ٨٨» = سغدی : شنوند = خوارزمی : خویا = عربی : هنعه . منزل چهارم از منازل قمر نزد ایرانیان . (گاه شماری ص ٢٠٥) (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین : بشن ).