واژه جو

بزبان افکندن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بزبان افکندن . [ ب ِ زَ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) (از: ب + زبان + افکندن ) بزبان داشتن . رسوا کردن : در حسن به او گل سخنی زیر زبان داشت افکنده دلی زود نشیمن بزبانها. آصفی (از آنندراج ). رجوع به بزبان داشتن شود.

معنی بزبان افکندن | واژه جو