واژه جو

بریده کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بریده کردن . [ ب ُ دَ / دِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بریدن . تقریض .(از منتهی الارب ). ◄ تعیین کردن : فرمان شد تا باز وضع قوبجور کنند و مستظهران را از پانصد دینار و بنسبت تا درویشی را یک دینار بریده کنند تا با خراجات وافی شود. (جهانگشای جوینی ). تَکاتب ؛ بریده کردن بهای بنده بر وی . (از منتهی الارب ).

معنی بریده کردن | واژه جو