واژه جو

برستیزیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

برستیزیدن . [ ب َ س ِ دَ ] (مص مرکب ) ستیزیدن . خصومت کردن . لجاجت کردن : مزن زن را ولی چون برستیزد چنانش زن که هرگز برنخیزد. نظامی . و گر با جوش گرمم برستیزد چنان جوشم کزو جوشن بریزد. نظامی . ◄ سرکشی کردن : هر دود کزین مغاک خیزد تا یک دو سه نیزه برستیزد. نظامی . و رجوع به ستیزیدن شود.

معنی برستیزیدن | واژه جو