بر سری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. سَ)(حر اض.)علاوه بر، اضافه بر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. سَ)(حر اض.)علاوه بر، اضافه بر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
برسری . [ ب َ س َ ] (اِ مرکب، ق مرکب ) عبارتست ازبار قلیلی که بر بار کثیر برسر گذارند و آنرا سرباری نیز گویند. (آنندراج ). علاوه . سرباری . ◄ برسر. بعلاوه . باضافه . علاوه بر. اضافه بر. فاضل . (یادداشت مؤلف ). زاید (یادداشت مؤلف ) و بیشتر. (یادداشت مؤلف ). فضله . فضول . (یادداشت مؤلف ) : یکی جامه وین باد روزه ز قوت دگر اینهمه بیشی و برسری است . رودکی . چنان کامدی همچنان بگذری خور و پوشش افزون ترا برسری . ابوشکور. پلنگی که خوانی همی بربری از او چار صد پوست بد برسری . فردوسی . گر سکندر برگذار لشکر یأجوج بر کرد سدی آهنین آن بود دستان آوری هر گروهی را که بالاشان بدستی بیش نیست تیغ هندی بس بود سدش نباید برسری . عنصری . سه چندان دهم من بفرمانبری دگر خلعت و هدیه ها برسری . اسدی (گرشاسب نامه ). چنان کامدی همچنان بگذری خور و پوشش افزون ترا برسری . اسدی . چون سوی صراف شوی با پشیز رانده شوی و خجلی برسری . ناصرخسرو. مراد خدای از جهان مردم است دگر هرچه بینی همه برسری است . ناصرخسرو. بخشش و مردی و دین و داد باید شاه را هر چهارش هست و تأییدی الهی برسری . معزی (از آنندراج ). تو را بجزاء آن برسری از تکالیف پیغمبری امامتت دهم . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). معنی آیه آن بود که مال مردمان بباطل مخوری آنگه برسری آنچه توانی بدهن حاکم باز نهی . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). عنصری از خدمت محمود دائم فخر کرد زانکه دادش درهم و دینار و خلعت برسری . ازرقی . ورنه در ره سرفرازانند کز تیغ اجل هم کلاه از سرت بربایند هم سر برسری . سنایی . ای سزاواری که هستی برسری ابن السری جز سری بن السری نبود سزاوار سری . سوزنی . وارثان انبیا اینک چنین باشد گواست علم و تقوی بی نهایت پس تواضع برسری . انوری . تا که ز لعل لبت کدیه کنم بوسه ای نقد روان میدهم گوهر دل برسری . شمس طبسی . و کس به ابیورد فرستاد تا ملک اختیار الدین را بگرفتند و با او خود برسری قصد سرداشت تا بمال خود چه رسد. (جهانگشای جوینی ). عصمت شعار آل تو ایمان و تقوی مال تو کشف حقیقت حال تو سیرطریقت بر سری . اوحدی . چون دسترس نماند مرا لشکری شدم دنیا بدست ماند و دین رفت بر سری . (خالدبن ربیع یا مکی طولانی ). وی زتن خصم تو شمشیر تو هوش و خرد برده و جان برسری . ملکی . ◄ بر سرین، مقابل بر پایین : آنکس که او رسید بیاسای بأس تو در خاک تیره خشت لحد کردبر سری . پوربهای جامی .