بد خصال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بدخصال . [ ب َ خ ِ] (ص مرکب ) بدطبیعت . بدحالت . بدصفات . بدخصلت . (ناظم الاطباء). بد افعال و کردار. (آنندراج ) : بد که گوید زو مگر بدنیتی بدخصال و بدفعال و بدنشان . فرخی . کسی گفت از این بنده ٔ بدخصال چه خواهی، هنر یا ادب یا جمال ؟ سعدی (بوستان ).
مترادف و متضاد واژهدان
بدخلق، بدخو، بدعادت، بدخصلت (متضاد: نیکخصال، نیکخصلت)
واژگان فارسی سره واژهدان
بد کردار
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی