واژه جو

بجای ماندن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

بجای ماندن . [ ب ِدَ ] (مص مرکب ) بجا ماندن . باقی ماندن : چو دستش ببرید گفتا دو پای ببرند تا ماند ایدر بجای . فردوسی . به یزدان بود خلق را رهنمای سر شاه خواهد که ماند بجای . فردوسی . ◄ باقی گذاردن . رها کردن : چگونگی آن و بدرگاه رسیدن را بجای ماندم که نخست فریضه بود راندن تاریخ مدت ملک امیر محمد. (تاریخ بیهقی ).

معنی بجای ماندن | واژه جو